تبليغاتX
شراب تلخ می خواهم
خوردن خون شاعر / مثل نوشیدن شراب /سکر آور است/زیرا هردو برای پختن/محتاج آفتابند


نیست تبعید شد به یه بائوباب دیگه :

http://baobabb2.blogfa.com/

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 خرداد1386ساعت 2 قبل از ظهر  توسط زهرا  | 

نقاشی با شکوه قدیمی تنهای تنها بود ! سالهای سال نشسته بود و با وقار ومتانت یک اصیل زاده فقط لبخند زده بود و تحسین شنیده بود ! نقاشی با شکوه قدیمی خودش را دوست نداشت و دلش می خواست چهارتا بچه داشته باشد : 2پسر شیطان و 2دختر زیبا که به دامنش آویزان شده اند . دلش می خواست توی دستهایش یک سبد انگور نقاشی شده بود و پشت سرش خانه ای ویلایی با سقف شیروانی قرمز نقش می خورد !نقاشی باشکوه قدیمی دلش می خواست موهایش کمی موجدار بود و ابروهای بلند کمانی داشت . نقاشی با شکوه قدیمی از این مدام لبخند زدن خسته شده بود و دوست داشت آنقدر بلند بخندد که صدایش به مرد تنهای تابلوی مقابل که روی اسبی زیبا و فاخر نشسته بود برسد ! نقاشی باشکوه قدیمی دلش می خواست روی کاغذی که بالای سرش به دیوار کوبیده بودند بنویسد : خنده های ژکوند !

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 خرداد1386ساعت 11 بعد از ظهر  توسط زهرا  | 

دنیا چقدر قشنگ است !زندگی خوب و عالی پیش می رود . جنگی نیست . خمپاره ای نیست وهمه ی دنیا در صلحی پایدار به سرمی برد . آدمها مهربان ، مردها قابل اعتماد ، زنها صادق .زندگی چقدر لذت بخش است . سفره ها پر ، زندان ها خالی ، مردم شاد ... حالم خوب است . حالم خیلی خیلی خوب است !

خدمت پزشک محترم بخش :

با سلام

توهمات بیمار را خواندم .تشخیص من اسکیزوفرنی است . لطفا دستور دارویی جدید که در ذیل برگه نوشته شده است اعمال شود !

با تشکر . امضا رئیس بخش 3

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 خرداد1386ساعت 0 قبل از ظهر  توسط زهرا 

مردی

در انتهای خیالات خویش

تصویر یک ستاره ی قرمز را

بردیواره ی شمالی حوض حک کرد

: " ماهی ها به دریا می رسند !" .

از مادربزرگ شنیدم

ستاره ی قرمز بد شگون است

و خندیدم

آن سال که تمام ماهی های قرمز

رنگشان سیاه شد

و کلاغان نیمه جان پیر

اجساد متلاشی شده ی ماهی های کف حوض را

به چشم هایشان کشیدند

واز ماهی ها

فقط استخوان هایشان ماند

فهمیدم

مادربزرگ راست می گفت

**

چشمهایم را گشودم

کف دستم

تصویر یک ستاره ی قرمز حک شده بود

دریا ...

من ...

فقط استخوان هایم ماند !

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 خرداد1386ساعت 2 قبل از ظهر  توسط زهرا 

................

بنشین مقابل خودت و کلک خودت رابکن با این ادراکات لعنتی ات ... نه دیگر حتی نمی توانم برعلیه خودم قیام کنم ! دیگر انگار نیروهای متناقض درونم به حالت تسلیم احمقانه ای مقابل هم زانو زده اند دیگر نه کشمکشی درکار است نه مبارزه ای وساده بگویم خیلی ساده : "خسته شدم " ! دوستم می گفت از خودت بگو خندیدم و او شروع کرد به باز گوکردن حرفهای مسیحا و من انگار داشتم تکه تکه درخودم متلاشی می شدم گفتم دیگر بس است نمی خواهم نه درباره ی خدا بشنونم نه درباره ی خودم بگویم گفتم خودم را طلاق دادم وسکوت ... وامروز دوباره تالار رازی طنابی به ضخامت قرنها سرگشتگی گمراهی و عصیان نسل بشر را به گردنم انداخت ومرا کشان کشان به خاک مسخ شده ای نامفهوم کشید کشید وپرتاب کرد به درون خودم و هی خدا را به رخم کشید و هی نداشتن هایم را کوبید توی سرم ونفهمیدن هایم آنقدر بزرگ شد و آنقدر ورم کرد که احساس کردم دارم می ترکم اما نه!! انگار آنقدر به هم ریخته ام که دیگر به هم نمی ریزم !آنقدر نامرتبم که یادم نمی آید چشم هایم را کجای وجودم گذاشته ام و نمی توانم گریه کنم به همین راحتی !

ازخودم بدم نیامد وقتی مریم پرنده داشت از مسجدالحرام می گفت ... به بی اعتنایی رسیده بودم وقتی پرستوی رها مثل یک گنجشک جمع شده بود توی بغل بانوی آبی ها وداشت گریه می کرد اما صادقانه دلم سوخت برای خودم وقتی که المیرای زلال سرش را گذاشته بود روی پاهایم و حتما داشت غوغای درونش را آرام می کرد ! واز نرگس ... از نرگس چیزی نمی توانم بگویم ... فقط اینکه وقتی داشت پشت تریبون گریه می کردومولانا می خواند صدبار دلم خواست بلند شوم و آنقدر محکم بغلش کنم که ... ولی "نیست !!" چه طور می توانست "هست "ی به این عمق را آرام کند !!! نیست به حقیقت هست چقدر ناآشنا ست وچقدر نامربوط ! ...

آنقدر نامربوط شده ام این روزها که احساس می کنم باید خستگی هایم را بردارم و به بام شهر بروم و آنقدر توی گوش خدا جیغ بزنم که انگشت خلقتش را کمی بچرخاند و من بشوم الاغ نجیب توی داستان حسنک کجایی ! شاید هم یکی از گوسفندان داستان چوپان فداکار ... اما "نیست !!" دیگرنه !

شاید برای اینکه کمی حالم بهتر شود باید بیشتر بخندم و صادقانه تر برقصم شاید اگر اینقدر مساحت دایره های اطافم را ضربدر هم وتقسیم برخدا نکنم حالم بهترشود ! شاید باید به ماریا اجازه بدهم ووقت دلش خواست همین طور بی اجازه بپرد توی فکرم ! شاید هم باید با خانمی که دم در ورودی دادگستری نشسته و همیشه مه من گیر می دهد که موهایت را بکن تو کمی مهربان تر باشم ! شاید این تصویر شر مطلق که می دود توی لباسهای سیاهم وقتی کنار نرگس ایستاده ام که با لباسهای سفید احرامش درست مثل فرشته ها شده است زیاد هم شبیه من نباشد ! شاید باید زودتر تصمیم بگیرم و یکی از همین روزها عروس سیاه ترین سوسک حمام آقای نویسنده بشوم و توی خوش بوترین فاضلاب وبلاگش خانه ای بسازم با آجرهای قهوه ای و پرده های قرمز ! اما سرزمین بائوباب نه ! دیگر توان شمردن ریشه هایش راندارم ...

بلند می شوم و داخل محوطه ی دانشکده مچاله می شوم روی سکوی سنگی کنار تالار! زل می زنم به مورچه های سیاهی که مدام می آییند و می روند ! پرستو می گوید ماهمه هووی همیم چون همه ی مان عیال اوییم ! می خندد و می گوید عربی اش را بلد نیستم ! می گویم پس چرا خیلی وقت است پیش من نیامده؟؟ با لحن قشنگی می گوید دیشب شام چی درست کردی که نیامد و ضایع شدی ؟؟ می گویم من به اینطور ضایع شدن ها دیگر عادت کردم ... اما این تمام آن چیزی نیست که توی مغزم می آید ! با خودم که فکر می کنم می بینم من هیچ وقت آشپز خوبی نبودم ! من اصلا بلد نبودم غذایی مطابق ذائقه ی او بپزم ! من هیچ وقت جانماز پررونقی نداشتم و حالا دیگر کاملا مطمئن هستم که خدا از فست فود بدش می آید ! واین تفاوت من است با نرگس که قرمه سبزی خوبی برای خدا پخته است وفهیمه که ماکارانی شکل دار خوب می پزد و پرستو که استامبولی را احتمالا خوب درست می کند و المیرا که آش را و مریم پرنده که کباب ... چقدر احساس فقر می کنم با این پیتزای سبزیجات که بوی لجن می دهد و بوی گند تف داده شده !

به درک ... به درک ...

چرخ چرخ عباسی ... خدا منو ... افتادم !

...........................

پ . ن

1- الناس عیال الله ( یا چیزی شبیه به این !)

2- آقای نویسنده = یک نفر شورشی (حمید)

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 خرداد1386ساعت 2 قبل از ظهر  توسط زهرا 

در خیابان های جنوب پاریس قدم می زد و با خودش فکر می کرد من یک آمریکایی اصیل هستم باید هرچه زودتر به وطن اصلی ام سوئیس باز گردم چرا که شاید مردم قهرمان کوبا در تارخ جنگ شکرینشان به من احتیاج داشته باشند. باید برگردم وپای کور مرد افلیج خیابان سنت مورینو را درمان کنم ...من همیشه پزشک خوبی بودم که در دادگستری های شیلی حکم اعدام کارگران شورشی دیوار چین را پای اهرام قدونیم قد مصر به دانش آموزانم درس می دادم .

آه سرزمین اصیل من که کمربند جوانیت خط استواست" آفریقا" ! آه زنان شکلاتی رنگ قدر بلند مو بور! چشمان آبی تان را دوست می دارم وقتی که در قطب شمال خانه های یخی می سازید و از سرما مرتب زیر کولرهای گازی ساخت ژاپن جدول اطلاعات پرمی کنید !

آه وطن من وطن ابرآلود من انگلستان زیبا! من همین امروز چمدانم را می بندم و می دانم پرچم سه رنگ (!) تو منتظر من است تا کنار چاههای نفت مشعل المپیک را آتش بزند ! راستی پوتین ها ی من فراموشتان نشود من گرچه جیب هایم پراز تخمه های ژاپنی است اما هنوز آماده ام تا بجنگم برعلیه هرچه اجنبی است چراکه خاک هندوستان سرمایه ی پدری من است و کودکانم باید بلد باشند خوب فارسی حرف بزنند چراکه درعراق زندگی می کنند ونازیسمهای موفقی نخواهند بود اگر در انتخابات ریاست جمهوری رای ممتنع بدهند !

راستی تا یادم نرفته است بگویم شما زیبارویان ویتنامی که می خواهید عروس سفیران روسی بشوید تا ایالات متحده اینقدر از تبعیض نژادی به سازمان ملل بیانه صادر نکند (!!) اگر رفیقی در هیروشیما دارید لطفا بگوئید بیاید زیر قابلمه ی کله پاچه ای را که مادر حضرت هیتلر به سلامتی زایمان صدام علیه السلام بار گذاشته است کم کند ! آخر من چقدر باید هی داد بزنم که بوش می آید و تمام خانه را برمی دارد ! خوب لعنتی ها هود بیمکث برای چیست ؟! تعجب می کنم چه طور بوی پیاز داغ اینقدر کیفورتان کرده است که از نان داغ افغانستان فراموش کرده اید!

من که فکر می کنم باید بلند شویم و به میدان اصلی لوس آنجلس برویم وبا کمال افتخار عطر بیک استعمال کنیم ( که فقط بیک مثل بیک می نویسد !) و نقل هسته ای به صورت مجسمه ی آزادی بپاشیم که تصمیم گرفته است با مجسمه های میدان جانباز وارد مذاکره ی سیاسی بشود !

آه چقدر کار دارم بعد از بازگشت به تخت جمشید ! ... باید حسابی استراحت کنم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 اردیبهشت1386ساعت 1 قبل از ظهر  توسط زهرا  | 

- چقدر خوشگل تر شدی امروز ! رنگ قرمز هوس انگیزترت کرده است و حتما شیرن تر ... شک ندارم شیرن تر!

فروتنانه گفت : ممنون !

- می گذاری تجربه ات کنم نه ؟!

- راستش ... راستش ...

- سرسختی نکن عشق من ! فقط چند لحظه ی کوتاه چند لحظه ی کوتاه ! قرمز افسونگرت کرده ... نخواه بمیرم قبل از آنکه تجربه ات کنم !

*

چند دقیقه ی بعد قبل از آنکه مرد ، شیرینی ژله ای های قرمز را بچیند توی جعبه ، حشره کش برقی سه بار صدا کرده بود تق ... تق ... تق ... وهیچ کس نمی دانست شیرینی ژله ای قرمز که برای عروسی سفارش داده شده بود خودش عزا دار است !

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 اردیبهشت1386ساعت 1 قبل از ظهر  توسط زهرا  |